X
تبلیغات
وبلاگ تخصصي عرفان دكترعبدالرضامظاهري - جايگاه عرفان در ديوان پروين اعتصامي
عرفان اسلامي

جايگاه عرفان در ديوان پروين اعتصامي

دكتر عبدالرضا مظاهري استاد آزاد اسلامي تهران مركز

چكيده

پروين يكي از بزرگترين قطعه سرايان شعر فارسي است . در عرفان تحت تاثير مولانا و عطار و سعدي است . او انديشه هاي ديني و عرفان زاهدانه را در قالب موعظه و اخلاق بصورت مناظره بيان مي كند تا حكايت گر درد و رنج مردم جامعه زمان خود باشد .

در قصيده «عشق حق» عالم را خير محض دانسته و در مثنوي «لطف حق» از توحيد افعالي سخن گفته و در داستان «گره گشاي» بلاي الهي را رحمت دانسته و آن را توجيه مي نمايد . پروين عقل را هم مانند عرفان در خدمت موعظه و اخلاق گرفته و آن را با عشق در تقابل نمي داند . و همانند عرفا آرزوي رهايي از زندان تن را داشته و گرفتاري زنان دوران خود را ازبي دانشي آنها دانسته و مي كوشد تا آنها را با مردان برابر كند . آنچه شعر پروين را رنگ و بوي خاص داده و سرشار از عاطفه نموده احساس مادرانه است .

كلمات كليدي : مناظره ، قصيده ،مثنوي ، عرفان ، عقل ، عشق ، درد ، رنج ، زن


مقدمه

درباره زندگي ونام پروين مكرر گفته اند از آن چشم پوشي كرده از ديوانش شروع مي نمائيم. ديوان پروين داراي شش هزار و پانصد بيت است و تقريباً يك سوم كل ديوان او قطعه است وعمده شهرت ومهارت اوهم در سرودن همين قطعات است تا بحدي كه نام او را در شمار بزرگترين قطعه سرايان شعرفارسي چون انوري و ابن يمين قرار داده اند.

پس از قطعه، مثنوي و قصيده  بيشترين حجم شعر او را تشكيل مي دهد.

او داراي 49 مثنوي است كه موضوع حكايت هاي ارائه شده در آنها اغلب اخلاقي است و مضمون آنها گاهي آفريده ذهن خود اوست و گاهي هم مضمون اصلي را از شاعراني ديگر چون مولانا، عطار، سنائي و ... گرفته و لباس جديد به آنها پوشانده است. قطعات اخلاقي او بيشتر بصورت سؤال و جواب ويا مناظره است.

از صنعت «تشخص» بسيار استفاده نموده و سازنده ترين دستور العمل هاي زندگي را از زبان موجودات و اشيائي چون «ابرو باران»، «كوه و كاه»، «مرغ و ماهي»، «دام و دانه»، «خاك و باد»، «مور و مار»، «كرباس و الماس»، «چشم و مژگان» و .... بيان داشته و انسانها را به سوي محبت و كمال هدايت نموده است.(شعر كهن فارسي ، ج1)

او در اين داستانها نسبت به قصه نگاهي ابزاري داشته و هدف و غايت را مهمتر از خود قصه دانسته است و بخاطر اخلاص و صميميتي كه در نصايح اخلاقي خود از عمق جان ابراز كرده از برخي از شاعران معاصر خود كه همچون او بر منبر وعظ نشسته اند پيشي گرفته و بطور صميمانه به درد و رنج مردم زمان خود پرداخته و در مصيبت و رنج آنان همدل شده است. تا جائي كه ملك الشعراي بهار«عشق واقعي» او به مردم را اساس ديوانش دانسته و دكتر زرين كوب و يوسفي هم انسان دوستي وعدالت خواهي او را از مهمترين مباحث اجتماعي ديوان او دانسته اند كه در آنها به عمق درد مردم و رنج بينوايان انديشيده است(زرين كوب،ص370،يوسفي،ص414) البته پرداختن زياد او به درد و رنج مردم جداي از تحولات اجتماعي وسياسي جامعه او نبوده است. زيرا در هفتاد سال آخر حكومت قاجاريه حدود 67 بار قحطي و بيماري آمده است كه كشتار قحطي كمتر از كشتار بيماري نبوده تا اينكه نهايت در 35 سال بعد در سال 1320 خود پروين نيز طعمه يكي از آن بيماريهاي مي شود و از طرفي انقلاب مشروطه نيز آن احساس‌فقر

و بدبختي را براي مردم بيدار كرده است و شعر را هم از انحصار دربارو طبقه حاكم در درون توده هاي مردم آورده است. لذا خود بخود محتواي آنرا نيز دگرگون كرده است كه شاعر بدنبال مضاميني غير از مضمون حاكم پسند مي گردد(شمس لنگرودي،ص37،حسين پورجافيص24). و آنچه كه در اين مقاله بررسي خواهد شد عمق عرفاني شعر پروين است گرچه از ظاهر نيز تا حد نياز غفلت نخواهيم كرد.

معمولاً شعر را از دو جنبه مورد بررسي قرار مي دهند يكي عناصر هنري مانند تخيل، سبك ، زيبا شناسي، خلاقيت و ..... و ديگر از نظر محتوي و پيام كه هر يك از اين دو جنبه بر روي يكديگر تأثيري متقابل دارند و پرداختن بيش از حد به يكي از آنها از جذابيت ديگري خواهد كاست. چنانكه ناصرخسرو كه بيش از حد به معني ومحتوا پرداخته از جذابيت ظاهري شعرش كاسته و اهميت بيش از حد خاقاني در برخي از اشعار به صنايع ظاهري، دريافت معني را براي غير متخصص بسيار ثقيل نموده است چنانكه براي طلوع آفتاب مي گويد:

زد نفس سربمهر صبح ملمع نقاب               خيمه روحانيان كرد معنبر طناب

                                                                                                                (گزيده اشعار خاقاني ،سجادي،ص16)

پروين هم گرچه غايت و هدف قصه برايش مهم بوده اما از چاشني هنر ظاهري غفلت نورزيده مانند تمام شاعران ديگر تا سرحد توان از فنون و هنر شعري براي ارائه پيام خود استفاده نموده است كه ما در اينجا به بررسي پيام هاي او كه جنبه عرفاني دارد مي پردازيم تا جايگاه آنها را در عرفان مشخص نمائيم هر چند كه خود او نيز براثرهمان.اخلاص وصميميت مادرانه هيچ ادعائي نكرده است. چنانكه مي گويد:

چكامه و سخن من به صفر مي مانست                  كه در برابر اعداد در شمــاري بود

نبود در خور ارباب فضل گفتــه مــن                   در اين صحيفه ناچيز يادگاري بود

                                                                                                                                                (ديوان ،ص18)

عرفان

هر چند پروين تحت تأثير تصاوير عرفاني- اخلاقي سنايي، عطار، مولانا، سعدي و حافظ است. مثلاً‌ در قصيده «جامه عرفان» از مولانا متأثر است و در «كعبه ازل» از شور و حال ودرد عطار حكايت مي كند. اما ديدگاه عرفاني او به معني مطلق سير  و سلوك عارفانه نيست بلكه برخورد اخلاقي و موعظه آميز با واقعيت هاي ديني و دينداري است . انديشه هاي پارسايانه از قبيل تقوي و پرهيزگاري و اعتلاي روح را در قالبي به نمايش مي گذارد كه پيشينيان آن قالب را در خدمت مدح و ذم بكار مي گرفتند.(ديوان،ص277)

در قصايد او اشعاري را مي بينيم كه بالحني پند آميز از بيدادگري و آز و دانش و عشق و قناعت و ....... سخن مي گويد. صداي او جزء در چند مورد كه اشاره خواهد شد صداي يك عارف سوداي نيست. بلكه صداي يك معلم اخلاق است كه به طرح فضايل اخلاقي مي پردازد واز تعاليم عرفاني تا آنجايي كه براي تهذيب جامعه مفيد است استفاده مي نمايد. او نمي خواهد به طرح مباحث عرفاني بصورت مستقل بپردازد. اگر درباره زهد مي گويد:

نوبت از خلق گسستن نبود                                  گاه در صومعه بستن نبود

(ديوان،ص152)

شايد آن به دليل فساد رايج آن زمان او از طرف صوفيان غير صافي و خانقاهي بوده كه باعث شده نگاه او به عرفان يك نگاه زاهدانه باشد نه عرفان عاشقانه و سودائي كه خيمه و خرگاه درد و غم و فقر را به آتش درمي كشد و جز معشوق چيزي باقي نمي گذارد.

از اين روست كه اگر بخواهيم براي پروين از عرفان مكتب خاصي بسازيم بايد عرفان او را عرفاني اخلاقي بدانيم كه ناظر به تأمين سعادت و خير افراد جامعه است. كه همه دغدغش از بين بردن بي عدالتي هاي اجتماعي و فقر و محروميت جامعه و مبارزه با ظلم است.

چنانكه زرين كوب پروين را زني مردانه در قلمرو عرفان دانسته و مي گويد:

«وعظ و تحقيق پروين هر چند شامل تحذير از تعلقات دنيوي است، متضمن الزام ترك دنيا و التزام فقر و تجرد صوفيانه نيست. نيل به كمال مرتب انساني را بدون رهايي از بي عدالتي هاي اجتماعي ممكن نمي داند.»(با كاروان حله،زرين كوب،ص370)

بخاطر همين جهان بيني است كه كنج عزلت گزيدن را چاره كار نمي داند.

گر چه روح حاكم بر ديوان او اخلاقي و پند و موعظه است اما گاهگاهي با رقه هايي از عرفان در برخي از اشعار او بچشم مي خورد كه نشانگر دل صافي اوست. مثلاً

 

... چشم جان را بي نگه ديدارهاســــــــــــت                 پاي دل را بي قدم رفتارهاســــــــت

... تا بياموزند اســـــــــــــرار خقــــــــــت                تا كنند از عاشقــــــــــــان مطلقـــت

(ديوان،ص22)

... چو نورت تيرگي ها را منور كرد، خورشيدي       چودر دل پروانيدي گل معني،گلستاني

(ديوان،ص108)

... مخوان جز درس عرفان تا كه از رفتار و گفتارت

                                                                   بداند ديو كز شاگردهاي اين دبستـــــــــاني

... مترس از جانفشاني گر طريق عشق مي پويي

    چو اسماعيل بايد سرنهادن روز قربانـــــــي

(ديوان،ص60)

... اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن

دل تهي از خوب وزشت چرخ اخضر داشتـــن

... اي خوش از تن كوچ كردن خانه در جان داشتن

          روي مانند پري از خلــــــق پنهان داشتـــن

 

... همچو عيسي بي پرو بي بال برگردون شدن

   همچو ابراهيم در آتش گلستان داشتــــن...

(ديوان،ص94)

در قصيده «عشق حق» در ضمن داستان ديوانه وعاقل، عشق را مايه صفا و بقاي حيات و جوهر پوپاي هستي تلقي نموده، جز خير هيچ چيز در عالم هستي نديده است.

عارفان كاين مدعــــــا را يافتنــــــد                   گم شدند از خود، خــــــدا را يافتنـــــد

من همي بينم جـــــلال اندر جــــلال                    تو چه مي بيني به جز وهم و خيــــــال

من همي بينم بهشت اندر بهشــــــت          تو چه مي بيني به غير از خاك و خشت

چون مرا هجرش به خاكستر نشاند             گو بيفشان هركه خاكستر فشانــــــــد

(ديوان،ص251)

و در مثنوي «لطف حق» در ضمن بيان داستان موسي ومادرش نوعي از توحيد افعالي و وحدت وجود را بيان كرده و تمام انوار هستي را از نور حق دانسته است.

رودها ازخود نه طغيــــــان مي كننــد                 آنچه مي گوييــــــــم ما آن مي كننــد

ما به دريا حكم طوفــــــان مي دهيــم                 ما به سيل وموج فرمـــــان مي دهيــم

نقش هســــتي نقشي از ايوان ماســت                  خاك و باد و آب سرگردان مـــــاست

قطــــــره اي كاز جويبـــاري مي رود                 از پي انجـــــــــام كـــــاري مي رود

ما بسي گم گمشه باز آورده ايــــــــم                 ما بسي بي توشه راه پرورده ايـــــــم

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت                   زآتش ما سوخت هر شمعي كه سوخت

اين سخن پروين نه از روي هوي ست                   هركجا نوري است از انوار خــــداست

(ديوان،ص330)

از منظر اين ديدگاه وحدت وجود است كه در عرفان شرّ تفسير مي شود و جايگاه خود را در عالم هستي توجيه مي نمايد. كه پروين هم اشاره به آن دارد.

نتوان گفت كه خار از چه دميد                             خار را نيز در اين باغ بهاست

در داستان «گره گشاي» كه روزگار سخت پيرمرد فقير و فرزندان بيمارش را بيان مي كند.در صدد توجيه افعال الهي بر مي آيد و به نوعي از جبر ممدوح مي رسد كه همه افعال خداوند مقرون به خير هستند ودر آنها حكمتي وجود دارد ولي ما با انديشه تنگ خود دليل آنها را نمي دانيم.

در ادامه داستان با بازشدن گره دامن پيرمرد و ريختن گندم، اززبان او سخناني را بيان مي كند كه به شطح  درعرفان شبيه است و نشانگر عميق تر شدن نگاه پروين نيز مي باشد هر چند به عمق عرفان نرسيده و دوباره آنها را توجيه مي كند و نتيجه اخلاقي از آن مي گيرد.  اما در اين بحث تحت تأثير ديدگاه مولانا در موضوع رحمت بودن بلا در عرفان است. كه حكايت از آشنايي او با عرفان عاشقانه نيز دارد. چنانكه گويد:

بس گره بگشوده اي از هــــر قبيــل          اين گره را نيز بگشا اي جليـل

اين دعا مي كرد و مي پيمـــــود راه           ناگه افتادش به پيش پا نگـــاه

ديد گفتارش فساد انگيختـــــــــــه           وان گره بگشوده گندم ريختـه

بانگ برزد كاي خـــــــــداي دادگر           چون تو دانايي نمي داندمگــر

سالها نرد خـــــــــدایی باختـــــی           این گره را زان گره نشناختـی

این چه کار است ای خدای شهروده           فرقها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند تو بیننـــــــــده ای؟            کاین گره را برگشاید بنـده ای

تا که بر دست تو دادم کـــــــار را            ناشتا بگذاشتی بیمـــــــار را

هر چه در غربال دیدی بیختــــــی             هر عسل هم شوربا را ریختی

من تو را کی گفتم ای یار عزیـــــز             کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن کره را چون نیارستی گشــــود             این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیم زین غلــــــــط             یک گره بگشودی آنهم غلــــط.

آنگاه حکمت آن را پیدا کردن همیان زر بیان کرده و شروع به تفسیر بلا در عرفان می نماید و دقیقاً با عبارت مولانا شروع کرده و می گوید:

هر بلایی کز تو آید حکمتــــی است            هر که را فقری دهی آن دولت است

تو بسی زاندیشه برتر بـــــوده ای             هر چه فرمان است خود فرموده ای

تیشه زان بر هر رگ بنددم زننـــد              تا که با لطف تو پیونــــــــدم زنند

گرکسی را از تو دردی شد نصیب              هم سرانجامش تو گردیدي طبیــب

رزق زان معنی ندادندم خســـــان              تا تو را دانم پناه بی کســـــــــان

ناتوانی زان دهی بر تندرســـــت               تا بداند کآنچه دارد زان توســـت

زان به درها بردی این درویش را               تا که بشناسد خدای خـــویش را

اندرین پستی قضایم زان فکنــــد               تا تو را جویم تو را خوانم بلنـــد

درتوپروین نیست فکروعقل وهوش             ورنه دریک حق نمی افتد زجوش

(ديوان،صص293،7)

همچنان که دیدم پروین بلا را از نوع بلا تنبه و آگاهی دانست که برای آگاه کردن مردم می آید تا چشم دل آنها را به حکمت خداوندی روشن کند. به همین خاطر تسلیم آن شده و آنرا می پذیرد که

در این دو روزه هستی همین فضیلت ماست            که جورمی‌‌کندایام‌وما شکیباییم

ز سرد و گرم تنور قضا نمی ترسیــــــــم            برای‌سوختن و ساختن مهیاییم

اما مولانا از این مرحله گذر کرده و بلا را بلاء ترفع می داند که هرگاه معشوق، کسی را دوست داشته باشد بر او منت نهاده و این جور عاشقانه را بر او عنایت می کند. چنانکه می گوید:

هر بلا کز دوست آید رحمت است               آن بلا را بر دلم صد منت است

ای بلاهای تو آرام دلــــــــــــم               حاصل از درد تو شد کام دلم

نالم و ترسم که او باور کنــــــد                وز ترحم جور را کمتر کنـــد

و عین القضاه می گوید: «جفای معشوق بر عاشق دلیل قلعه گشادنست» (عين القضات،پورجوادي) و احمد غزالی به استقبال بلا می رود و می گوید:

بلاست عشق، منم کز بلا نپرهیزم                چوعشق خفته بود، من شوم برانگیزم

(تعليقات سوانح العشاق،احمد غزالي،ص74)

و یا حافظ می گوید:

به تیغم گر کشد دستش نگیرم                             وگر تیرم زند منت پذیـــــــرم

کمان ابرویت را گو بزن تیــغ                    که پیش دست و بازویت بمیرم

(ديوان،حافظ،خزل321)

و یا عطار اعتقاد دارد که راه قرب معشوق از بالای دار می گذرد.

بلای قرب چون دیدار بنمــود                    مرا این جایگه بردار بنمـــــود

(منطق الطير،عطار)

پروين در بحث «دانش و حكمت» عقيده دارد هر كس در اين راه بيشتر رنج ببرد ، ارزشمند تر مي شود. نظير الماس تراش نديده اي كه از زخم چكش مي ناليد و زرگر بدو مي گفت : با هر ضربه ،جلاي تو بيشتر مي شود و بر اثر ضربه ها و تحمل شدايد به درخشندگي و صفايي مي رسيم كه هر چه قيمت نهندت كم است .

تو را هر چه قيمت نهد روزگار                            بدار از من واين چكشس يادگار

(ديوان،ص128)

 


عقل و عشق

پروین گرچه گهگاهی تک بیت های پراکنده درباره اوج عشق و جنون دارد چنانکه می گوید:

من دیوانــــــــــگی کردم هـــــــــزار     تا بدیدم جلوه پروردگـــــــــــــــــار

... کتاب عشق را جز یک ورق نیســـت                  در آن هم نکته ای جز نام حق نیســـت

... در اینجا رمز، رمز عشق بازی است                  به جز این نقش، هرنقشی مجازی است

و راه عشق را راه پربلا و خوفناک آورده:

تو گفتی راه عشق از فتنه پاک اســت           چو دیدم پرتگاهی خوفناک اســــــت

اما چون به اوج عشق عارفانه نرسیده آنرا با عقل در تقابل نمی بیند، عشق او، عشق خان مان سوز و عقل برانداز نیست تا تاب تحمل عقل جزئی را نیاورد. از طرفی عقل هم برای او همان عقل حسابگر است. لذا در این دو ساحت ابتدایی بین عقل و عشق تقابلی بوجود نمی آید. بلکه دو بالی می شوند که او به کمک آنها موعظ اخلاقی اش را بیان می کند. چنانکه می گوید:

بچشم عقل ببین پرتو حقیقــــــــــــت را    مگوی نور تجلی فسون و طراری اســــــت

(ديوان،ص2)

بجز ز دکه عقل آنچه روح می طلبـــــــد     هزار سود نهان اندرین خریـــــــداری است

(ديوان،ص11)

... چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکــی    ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمــــــانی را

(ديوان،ص8)

... چراغ فکر دهد چشم عقل را پرتـــــــــو  طبیــــــــب عقل کند درد آن را درمـــــــان

(ديوان،ص252)

... بپرس راه علم، این نه جای گمراهی است  بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاری است

(ديوان،ص20)

... با خرد صلحی کن و رائـــــــی بـــــزن کژ دم تن را بســـــــــر، پائــــی بـــــــزن

در حالیکه عرفان عاشقانه از عقل جزئی و حسابگر فراتر می رود و آنرا در مکتب عشق و جنون طفلی ابجد خوان می داند.

... عقل در سودای عشق استاد نیست           عشق کار عقل مــــادر زاد نیست

مرد کار افتاده باید عشــــــــــق را          مردم آزاده باید عشـــــــــق را

... آزمودم عقل دوراندیــــــــش را           عاقبت دیوانه سازم خویـــش را

(منطق الطير،عطار)

... عاقل در کنار جوی پل می جست             دیوانه پابرهنه از آب می گذشت

... گرد در آید عاقلی گو راه نیســت            ور در آید عاشقی گو مرحبــــا

زندان تن

و هم چون عرفا روح را اسیر زندان تن می داند و درصدد رهایی آن است. چنانکه می گوید:

تو چو زری ای روان تابنـــــاک                چند باشی بسته زندان تـــــــــن

بحر مواج ازل را گوهـــــــــری               گوهر تحقیق را سوداگـــــــــری

تو یکی تابنده گوهـــــر بوده ای                رخ چرا با تیرگــــی آلـــــوده ای

مجلس تن بشکن و پـــــرواز کن               این نخ پوسیده از پا بـــــــــازکن

تابدانی صحبت یاران خوش است               گیر و دار زلف دلداران خوش است

تا ببینی کعــــبه مقصــــــود را                برگشایی چشم خـــــــواب آلود را

تا نمايندت به هنگام خــــــــرام                سیرگاهی خالی از صیــــــاد و دام

تا بیاموزند اسرار حقــــــــــت                تا کنند از عاشــــــــــــقان مطلقت

(ديوان،ص148)

... ای روح سبک بر سپهــر برپر                کاین جسم گران عاقبت غبــار است

(ديوان،ص44)

و راه رهایی روح را تزکیه و زدودن زنگار جسم می داند تا شایستگی پذیرش انوار الهی گردد. و این آرزویی است که بدنبال آن است.

ای خوش از تن کوچ کردن خانه در جان داشتن       روی مانند پری از خلق پنهان داشتـــن

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن       همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتـــن

... ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن               تیرگیها را از این اقلیم بیرون داشتــــــن

همچو موسی بودن از نور تجلی تابنــــــاک     گفتگوها با خدا در کوه وهامون داشتـــــن

پاک کردن خویش را از آلودگیهای زمیــــن       خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن

(ديوان،ص122)

غم و درد اجتماع

گرچه درد او درد رهایی از جسم خاکی است و مانند هر عارفی در آرزوی وصال معشوق است. اما از آنجایی که او یک شاعر اجتماعی است و غم و درد نان مردم فقیر دوران خود را هم دارد در جای جای دیوانش این غم چهره می گشاید و درد درون او را نمایان می سازد و بلای فقر جامعه نمی گذارد که دم از بلای عارفانه و عاشقانه زند و بگوید.

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق                   سینه ای آماده بهر تیرباران خوش است

(ديوان،ص94)

پس غم و رنج و درد او بیشتر درد جامعه است تا درد عرفانی او. به همین دلیل کلمات او قطرات سوزناکی از دردو مصیبت مردم فقیر جامعه است که از عمق وجودش می چکد و بر اوراق تاریخ سیاه دوران او جاری می گردد. به همین دلیل گویا دیوان او غمنامه ای از مردم فقیر دوران اوست که کسی با مهر مادری به دلداری آنها آمده است و راه روشن آینده را به آنها نوید می دهد و در قطعاتی چون «صاعقه ما ستم اغنیاست»، «قلب مجروح»، «گوهر اشک»، «شکایت پیرزن»، «اشک یتیم» و .... درد جامعه را بیان می کند و در شعر «گل سرخ» و مناظره «گل و شبنم» غم و رنج زندگی خود را به تصویر می کشد و در صدد آن است که زن را نیز در جامعه عقب مانده با جایگاه خودش بازگرداند.

زن

به همین دلیل زیربنای تربیتی جامعه انسانی راهویت یابی زنان می داند. که با بها دادن به تعلیم و تربیت و علم و دانش محقق خواهد شد. و جامعه را با کمال یافتن علمی زنان به استحکام خواهد رساند. چنانکه می گوید:

... زنی که گوهر تعلیم و تربیت نجوید                    فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان

... زن ز تحصیل هنر شد شهره هر کشوری

برنکرد از ما کس زین خواب بیدردی سری

... برای گردن و دست زن نکو، پروین                  

سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان

(ديوان،ص273)

در بحث مقایسه برتری رن و مرد بدون آنکه گرفتار تعصبات فمینیزم شود به دفاع از حقوق زنان پرداخته و برای دفاع از آنان دلایلی می آورد. از جمله می گوید اگر مردان مانند افلاطون و سقراط رادارند. افتخار زنان هم این است که آن دانشمندان در کودکی در دامان زنان پرورش یافته اند و زنان آن راه را برای آنان هموار کرده اند.

... اگر فلاطن و سقراط بوده اند بزرگ                   بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

... همیشه دختر امروز، مادر فرداست                   زمادر است میسر، بزرگی پسران

(ديوان،ص273)

و یا اگر کودکی بدون مادر باشد هرگز نمی تواند حدیث مهر را بخواند و بزرگترین ثروت زن همین مهر مادری و مهر فرزندان است. که البته ثروت بزرگی است.

... حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مــــادر    نظام امن، کجا یافت ملک بی سلــــطان

... توان و توش ره مرد چیست؟ یاری زن     حطام وثروت زن چیست، مهر فرزندان

(ديوان،ص273)

به همین خاطر او با عواطف مادری برای مادران و فرزندان پیامهای زیبا و مادرانه دارد که در جای جای شعرش جلوه گر است. چنانکه در «ای مرغک» با زبان مادرانه به دانستن قدرخانه و کاشانه و پدر و مادر و فرصت شمردن عمر توصیه می کند. در «یک غزل»، «آشیانه ویران»، «آرزوی مادر» غم کودکان را دارد. و در «حدیث مهر» بالاترین خجستگی زن را مقام مادری می داند.

شیرین نشد چو زحمت مادر، وظیفه ای        فرخنده تر ندیدم ازین، هیچ اختری

(ديوان،ص188)

پس او به عنوان یک زن گزارشگر بسیار خوبی برای عواطف زنان است و مهر و عشق مادری را به بهترین وجه بیان می کند. چنانکه در قصیده «تیره بخت»، «دو محضر»، «زن در ایران» و «فرشته انس» تعریفی زیبا از مسئولیت زنان ارائه می دهد.

اما بدون تعصب باید بپذیریم که استدلالهای او برای دفاع از زن اگر از بعد عاطفی مهر مادری آن بگذریم، استدلالهای قوی نیست چون بزرگی زن را منوط به بزرگی مرد کرده است و فی حد ذاته برای زن آن بزرگی را نیاورده. چنانکه در استدلالهای قبلی افتخار زن را فقط در پرستاری خردی دانشمندان دانست و در اشعار زیر هم بخاطر یار و یاور مرد بودن می داند.

زن نکوی، نه بانوی خانه تنــــها بود          طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان

به روزگار سلامت، رفیق و یار شفیق           به روز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان

(ديوان،ص273)

آن هم به این دلیل است که مضامین شعری پروین اجتماعی و تعلیمی است و اگر شعر را بعنوان آیینه تمام نمای اوضاع و احوال جامعه بپذیریم. دیوان او نماد کامل و تمام عیار این نوع اشعار است که حکایت از جامعه آن روز دارد.

اما در عرفان مقام زن در بسیاری از جاها از مرد فراتر می رود. چنانکه ابن عربی می گوید: مقام زن نسبت به مرد مانند منزلت طبیعت است. یعنی به منزله نفس الرحمان نسبت به امر الهی است. یعنی زن محل وجود اعیان ابناء نوع انسانی است. زن محل ظهور اعیان جسم است که در طبیعت تکوین می یابد. پس امر الهی بدون طبیعت تحقق نمی یابد. و کسی که طبیعت را بشناسد مرتبه زن را می شناسد و کسی که امر الهی را بشناید مرد را می شناسد.(شرح نقش الفسوس،ابن عربي،مظاهري،ص328)

و دراین استدلال که چرا زن نبی نمی شود. می گوید: نبی شدن مرد، فضل در اکمیلیت است نه در کمال و اکملیت هم نسبی است چنانکه میان دارندگان مقام واحد مشترک هم تفاضل واقع می شود. چنانکه میان رسل نیز این تفاوت وجود دارد. همچنانکه ممکن است زنی در درجه کمال از بسیاری از مردان برتر باشد. چنانچه مریم (ع) و آسیه بودند و یا حضرت فاطمه (ع) را پیامبر (ص) نه تنها «اکرم النساء» بلکه «اکرم الناس» کامل ترین مرد و زن نامید.(شرح فصوص،خوارزمي،فص زكرياويه)

و اینکه در احادیث انسا نرا صورت حق تعالی آورده اند. ابن عربی می گوید اتم صور که در حقیقت صورت الهی است، در زن تحقق دارد. به همین دلیل باز ابن عربی زن را از متشابهات دانسته چون انسان مجمع زن و مرد است به همین دلیل علم و قدر و ارزش زنان از اسرار اختصاص است که خداوند به هر کس نداده است.(فتوحات،ابن عربي)

آنرا به محمد (ص) داده لذا آن حضرت (ص) فرمودند: من از دنیای شما سه چیز را دوست دارم یکی زن و و دیگری عطر و سوم نماز است. و به موسی (ع) داده که او نیز حاضر شد در برابر مهر زنی ده سال چوپانی شعیب (ع) را قبول نماید.(شرح فصوص،قيصري،فص يحيويه)

و به خاطر ارزش والای زن فی حد ذاته است که خداوند حالت دویدن و هروله هاجر (ع) را اصلی از ارکان حج قرار داد و واجب کرد هر مرد و زنی هفت بار بین صفا و مروه را بدود.

به همین دلیل است که خداوند انسان را حقیقت واحده دانسته که شامل مرد و زن می شود. و اختلاف آنها را تنها در عوارض آورده است. «هوالذی خلقکم عن نفس واحده». (اعراف، 189) «خلقکم من نفس واحده ...» (زمر، 6) و زن می تواند خلیفه الله شود و انسان که عالم صغیراست در عالمیت (نشانه حق بودن) با عالم کبیر (جهان و هستی) مساوی است و انسان بودن هم برای مرد و زن مساوی است.

قرآن هر جا فضیلتی برای مردان آورده بلافاصله آنرا برای زنان هم آورده است. ان المسلمین والمؤمنین والمؤمنات،القانتین والمسلمات والقانتات و الصادقین و الصادقات، الصابرین والصابرات، الخاشغین و الخاشعات ... المتصدقین و المتصدقات، المصائمین و الصائمات ...» (احزاب، 35).

مباحثي در بحث جبر و قضا ونفس هم دارد كه رنگ وبوي عرفان دارد.

در پايان همين سخن پروين را بايد يادآور شد كه مي  گويد:

كشت ما را حاصل اين يك خوشه بود                             عالم ما اندرين يك گوشــه بود

هر چه هست اين است در انبان مــــا                             گوي از اين بهتر زند چوگان ما


منابع

1- شناخت مفاهيم سازگار با توسعه و فرهنگ وادب فارسي (سعدي). تنكابني، حميد، تهران پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1382.

2- شعر كهن فارسي در ترازوي نقد اخلاق اسلامي، رزمجو، حسين، جلد دوم، انتشارات آستان قدس رضوي،1366.

3- يادنامه پروين اعتصامي، گرد آوري علي دهباشي، انتشارات صنوبر، 1371.

4- يادنامه پروين اعتصامي، گردآوري دكتر منوچهر اكبري، دانشگاه تهران.

5- ديوان پروين اعتصامي، با مقدمه ملك الشعراي بهار، تهران، نشر ثالث، 1380.

6- جاودانه پروين اعتصامي، نميني، حسين، تهران، فرزان، 1361.

7- انواع ادبي، شميسا، سيروس، چاپ نهم، انتشارات فردوسي، 1381.

8- گزيده اشعار خاقاني شرواني، به كوشش سيد ضياءالدين سجادي، چاپ سوم، چاپخانه سپهر، تهران،1363.

9- چشم انداز شعر معاصر ايران، زرقاني، سيد مهدي، نشر ثالث، تهران،1383.

10- پروين ستاره آسمان ادب فارسي، محمدجواد، شريعت، تهران، مشعل، 1366.

11- شمس لنگرودي، محمد، (محمد تقي جواهري گيلاني)،تاريخ تحليلي شعرنو، تهران، نشر مركز، چاپ چهارم، 1381.

12- جريان هاي شعر معاصر فارسي، از كودتاي 1332 تا انقلاب 1357، حسين، پورچافي، علي ، تهران، امير كبير ، 1384.

13- جويبار لحظه ها ، (ادبيات معاصر فارسي)، يا حقي، محمد جعفر، چاپ پنجم، تهران، جامي، 1382.

14- زن، پروين، حقيقت يا مجاز؟ موحد عبدالحسين، تهران، انتشارات مهيا،1374.

15- با كاروان حله، زرين كوب، عبدالحسين، چاپ ششم، تهران، انتشارات علمي، 1370.

16- حكيم بانوي شعر فارسي، زندگي و شعر پروين اعتصامي، چاوش اكبري (يسناي) تبريزي، تهران، نشر ثالث، 1378.

17- شرح نقش الفصوص الحكم ابن عربي، عبدالرضا مظاهري، تهران، خورشيد باران، 1385.

18- شرح فصوص الحكم ، ابن عربي، حسين خوارزمي، تحقيق حسن زاده آملي.

19- شرح فصوص الحكم ابن عربي، داود قيصري.

20- فتوحات مكيه ابن عربي،دارالكتب العربيه،بيروت.

21-منطق الطير ،فريدالدين عطار نيشابوري،سيد صادق گوهرين ، انتشارات علمي و فرهنگي ،1342.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 20:25  توسط دكتر مظاهري | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ توسط دانشجویان استاد اداره می گردد

پیوندهای روزانه
اسقاط تكليف در عرفان اسلامي
دیکشنری آنلاین
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
پیوندها
دکترعبدالرضا مظاهری
نارون-دکتر بخشعلی قنبری
دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
انجمن فلسفه و حکمت ایران
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه
علامه حسن زاده آملی
معرفت
کانون محبان المهدی دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکزی
دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی
پایگاه نشریات الکترونیکی دانشگاه تهران
انجمن علمی عرفان اسلامی ایران
کلام زنده
جامانده ای از ...
سازمان اسناد و کتابخانه ملی
مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی
باشگاه اندیشه
دکتر پرویز عباسی داکانی
بنیاد حکمت اسلامی صدرا
وبلاگ معراج
خدایا قبر مخفی مادرم زهرا کجاست ...
شش ماهه ای که به دنیا نیامد ...
منم منتقم سیلی زهرا
منتظر نگاه مادرم زهرا
یاس کبود
دکتر عبدالحسین طریقی
سایت دکتر عبدالرضا مظاهری (در حال راه اندازی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM